باز در روشنی آینه رنگی می گیرد سایه مضطرب و لرزانم

Labels: Si

Labels: Si
پروردگارا ! این نامه را بنده ای از بندگان تو می نویسدکه بدبختی به مفهوم وسیع کلمه
در زندگی بی پناهش بیداد می کند
.......به عظمت و عدالت تردید ناپذیرت سوگند،همین حالا که این نامه را بتو مینویسم آنقدر احساس
بدبختی میکنم که تصورش ـحتی برای تو که تنها پناهگاه تیره بختانی ـامکان ناپذیر است
.در دوران تحصیلم همیشه شاگرد اول بودم...چه شاگرد اول بدختی ! شب وروز سر کارم با کتاب بود
همه تلاشم این بود که نقصان ظاهر را با کمال باطن جبران کنم،زهی تلاش بیهوده
دوران بلوغم بود...همه سلول های بدن درمانده ام از من و احساسات من ،احساسات متقابلی میخواستند
دلم وحشیانه آرزو می کرد که به خاطر عشق یک ....،هر چقدر هم وامانده و پست...بتپد و بی تاب شود
!نگاهم سر گردان نگاه عاشقانه ای بود که با تصادم آن ،درزیر دلم یک لرزش خفیف و سکر آور ،وجودم را بلرزاند
.می خواستم واز صمیم قلب آرزو می کردم،که هر یک از طپش های قلبم انعکاس ناله شبانه عاشقی باشد
.که کمال سعادتش تعقیب سایه عشق من می بود
...!!!!!!دلم می خواست از ماورای چهره نفرت انگیزم جوانی از جوانها دلم را می دید...ومی دیدکه دلم چقد دوست داشتنی است
.تا چه پایه می تواند دوست بدارد در اینجا در این دوران ظاهر بین ظاهر پرست ،دل صاحبدلان را آشنایی نیست
..بر غم آرزویی که داشتم هرگز نه جوانی... سراغ جوانی مطرودم را گرفت ، نه دلی بخاطر تنهایی دلم گریست
.تنها بستر تک افتاده ام می داند که شبها به خاطر آرامش دلم ، چقدر دلم را گول زدم...همه شب و هر شب
که کسی می اید و مونسی برایش پیدا خواهم کرد..؟؟؟
و هر روزو هر روز به امید پیدا کردن قلبی آشنا ،نگاهم نگران صدها نگاه ناشناس بود
.آه ! ای سرنوشت ظلمت بار...ای زندگی مطرود
..در جستجوی دلی آشنا هر وقت و هر کجاکه رفتم ،..این زمزمه خانمان سوز به گوشم رسید
.خوبی است..بی نهایت خوب !..اما..افسوسکه..زیبا نیست .!.هیچ زیبا نیست.!.؟...
...!...پروردگارا به عدالت تو سوگندکه...شوخی نیست شعر نیست ،تراژدی خلقت است.!.!..؟؟؟؟
تراژدی زندگی است .!. ای خدای آسمان پس عدالتت کو...اگر کفر می گویم پس خاموشم کن..؟؟
آینده.؟؟؟..آینده...کدام آینده.؟؟؟
با خاطری نگران ، و قلبی آشفته...برای تسلی دل تسلی دل تسلی نا پذیرم به شعرا و نویسندگان بزرگ پناه بردم
..چه شبها با حافظ شیراز بر تارک افلاک با فرشتگان سر گشته هم پیاله شدم
...در اتاق ماتم زده ام چه ساعتها که به خاطر قهرمان (اتاق شماره 6)چخوف گریستم...مدتها (دیکنز)دوش به دوش(داستا یوسکی
)دل در هم شکسته ام رابا آتش آشیان سوزه قهرمان تیره روزشان،کباب کردم
..!..!و پهلوانان یاس آفرین (کافکا)آخرین ستون امیدم را به سر زندگیه نا امیدم ، خراب کردم
...!خداوند..!دیگر چه بگویم..؟؟ چگونه بگویم که چند سال متوالی برای تسلی دلم از یک طرف و پیدا کردن راه حلی برای مشکلی که داشتم
جز خداوندان زمین مونسی نداشتم..تا اینکه
..یک بار احساس استخوان شکنی سر و پای زندگیم را تکان داد یک وقت عملا دیدم که دارم پیر میشوم و هنوز جای پای هیچ .......؟
در بیکران بی آب و الف زندگی سرسام گرفته ام ،پیدا نیست..!؟
تنفر شدیدی نسبت به هر چه شاعر و نویسنده است در من به وجود آمد..چون یکباره به خاطرم آمد که این انسانهای معروف
که ظاهرن خدای معنویت هستن .هر گز صمیمانه در باره تیره بختانی چون من که تنها گناه شان فقدان زیبایی ظاهر است نگریسته اند
.!هرگز
آری ! خداوندا ! قلب هیچ کس نباید به خاطر من ـبه خاطر قلب من ـبتپد برای این که اصلا نیستم ، نه ، زیبا نیستم..!من چیستم..؟؟؟ـ در حیرتم ، پروردگارا ..مگر هنگام آمدن من این حقیقت برای تو آشکار نبود ...؟؟؟
مرا چرا آفریدی..؟؟؟..برای چه.؟؟؟.برای که آفریدی...؟
برای نشان دادنه عظمت و قدرت زیبایی..؟برای این کار ویسله دیگری جز( زشتی)این منبع تیره بختی زندگی تیره بخت من نداشتی ..؟؟؟
پردگارا .، من متاسفم که تحمل زندگی با این همه خفت . از توان من خارج است،
..!من همین امشب به آْستان تو برمیگردم .. تا در ساختمانم تجدید نظر کنی
.!.!!!پروردگارا ! من امشب ره سپار بارگاه تو هستم .. و این گناه من نیست ..گناه توست..! مرا به خاطر گناهی که ندارم ببخش..؟
من امشب از این زندگی اسیر خودم را خلاص میکنم
...

از باده ي نيست سر خوشم ، سرخوش و مست
بيزارم و دلشكسته ،ازهر چه كه هست
من هست به نيست دادم ، افسوس كه نيست
در حسرت هست پشت من پاك شكست
گغتم كه بيا كنون كه من مستم ، مست
اي دختر شوريده دل مست پرست
گفتا كه تو باده خوردي و مست شدي
من مست باده مي خواهم ، پست
يك شاخه ي خشك ، زار و غمناك ، شكست
آهسته فروفتاد و بر خاك نشست
آن شاخه ي خشك ، عشق من بود كه مرد
وان خاك ، دلم ... كه طرفي از عشق نيست
جز مسخره نيست ، عشق تا بوده و هست
با مسخرگي ، جهاني انداخته دست
طبيعت مي مرد ايكاش كه در دل
اين طفل حرامزاده ، از روز الست
صد بار شدم عاشق و مردم صد بار
تابوت خودم به گور بردم صد بار
من غره از اينكه صد نفر گول زدم
دل غافل از آنكه ،گول خوردم صد بار
افسوس كه گشت زير و رو خانه ي من
مرگ آمد و پر گشود در لانه ي من
من مردم و زنده هست افسانه ي عشق
دارد افسانه ي من تا زنده نگاه
افسانه ي من تو بودي اي افسانه
جان از كف من ربودي ، اي افسانه
صد بار شكار رفتم دل خونين
نشناختمت چه هستي اي افسانه
شب سياه ، همانسان كه مرگ هست
قلب اميد در بدرومات من شكست
سر گشته و برهنه و بي خانمان ، چو باد
آن شب ،رميد قلب من ، از سينه و فتاد
زار و عليل و كور
بر روي قطعه سنگ سپيدي كه آن طرف
در بيكران دور
افتاده بود ،ساكت و خاموش ، روي كور
گوري كج و عبوس و تك افتاده و نزار
در سايه ي سكوت رزي ، پير و سوگوار
بي تاب و ناتوان و پريشان و بي قرار
بر سر زدم ، گريستم ، از دست روزگار
گفتم كه اي تو را به خدا ،سايبان پير
با من بگو ، بگو ! كه خفته در اين گور مرگبار ؟
كز درد تلخ مرگ وي ، اين قلب اشكبار
خود را در اين شب تنها و تار كشت ؟
پير خميده پشت ؟
جانم به لب رسيد ، بگو قبر كيست اين ؟
يك قطره خون چكيد ، به دامانم از درخت
چون جرعه اي شراب غم ، از ديدگان مست
فرياد بر كشيد : كه اي مرد تيره بخت
بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست
بر سنگ سخت گور
از بيكران دور
با جوهر سرشك
دستي نوشته بود
آرامگاه عشق

همره باد از نشيب و فراز كوهساران

خداوندا
زمين و آسمان را کفر مي گويي , نمي گويي؟
تو نمی فهمی درد مرا
درد بودن در میان خاطره های اسیر
